نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۳۸۸ حکیم نزاری

حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

ندارم در همه شهر آشنایی

که پیغامی برد از من به جایی

غمِ دل با که گویم محرمی کو

که بتوان گفت با او ماجرایی

مرا دیر است تا از ماه رویی

تقاضا میکند در سر هوایی

نیم نومید از این دولت که داند

هنوزم هست در خاطر رجایی

خوشا گر دست دادی پای بوسش

ندانم تا چنین افتد قضایی

سری دارم فدای خاک پایش

چه برخیزد ز دست بی نوایی

شبی گر اتّفاق افتد که با او

به روز آریم در خلوت سرایی

چنان باشد که بر مسند نشیند

به شرکت پادشاهی با گدایی

نه زر نه زور کاری بر نیاید

به دست عاجزان چبوَد دعایی

به دامِ عشق تا از عشق گویند

نیفتد چون نزاری مبتلایی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از تنهایی و غم دل خود می‌گوید و احساس می‌کند که هیچ آشنایی برای انتقال پیام‌هایش ندارد. او در جستجوی همدلی است و آرزو دارد با محبوبش ملاقات کند، اما از احتمال نامساعد بودن این ملاقات ناامید است. شاعر به زیبایی و ارزش عشق اشاره می‌کند و خواستار لحظه‌ای است که در کنار محبوبش باشد و بر مسند پادشاهی بنشیند، حتی اگر خود را فقیر و گدای عشق بداند. در نهایت، او به این نکته می‌رسد که در دام عشق گرفتار شده و از درد و رنج آن سخن می‌گوید.