شمارهٔ ۱۶۷ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
مرا جانانه ای نامهربان است
ببرد از من دل و در قصد جان است
به صد دل دوست میدارم ز جانش
به حسن خویشتن مغرور از آن است
که داند عاقبت هم رحمت آرد
که در احکام فطرت کس ندانست
مگر هم در کنار آید چو با او
اگر جان است و گر دل در میان است
به لب شیرین تر از آب حیات است
به غمزه آفت خلق جهان است
به رشک آمد صدف در قعر دریا
از آن دردانه ها کش در دهان است
خجل گردد قمر از ماه رویش
که نیکوتر ز ماه آسمان است
سرش با ناتوانان در نیاید
نزاری عاشق تنها از آن است
نزاری از غم نادیدن او
به صد زاریّ و زار و ناتوان است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهی عشق عمیق و دردناک سخن میگوید. شاعر از معشوقی نامهربان و دلربا صحبت میکند که دل و جانش را به تسخیر خود درآورده است. او به زیبایی و فریبایی معشوق اشاره میکند که به حدی است که دیگر موجودات مانند صدف و قمر از او خجالت میکشند. شاعر به زجری که از دوری عزیزش میکشد اشاره دارد و بیان میکند که عشق او به این معشوق پر زحمت و سرد است، اما در عین حال میداند که شاید در آینده او رحمتی به آن عشق داشته باشد. درد و رنج او را از نادیدهگرفتن معشوقش نمایان میسازد.