نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۷۲ حکیم نزاری

حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

اگر مفارقت ای دوست بر تو آسان است

دل تو را نتوان گفت دل که سندان است

اگر شکیب ندارد نیازمند وصال

بدش مگو که مشتاق روی جانان است

اگر گدایی عاشق شود خجل مکنش

به سرزنش که اسیر ایاز سلطان است

هر آدمی که پری پیکری به دست نکرد

هنوز حاشا در پای گاه حیوان است

در آن وجود که از عشق جنبشی نبود

بود معاینه چون صورتی که بی جان است

تورا عذاب شب گور هایل است و مرا

عذاب روز جدایی هزار چندان است

زباد رایحه ی شهرِ دوست می آید

مگر برید صبا هد هد سلیمان است

قیاس کن تو که فردوس مطلق است عراق

مرا چه فایده چون دوست در قهستان است

گریز کردن از اصحاب غیر مصلحت است

علی الضروره اگر عزمشان به ایران است

به اتفاق رفیقان مشوش احوال اند

نه هم نزاری و بس زین سفر پشیمان است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این متن شاعر به عمق عشق و جدایی می‌پردازد. او به دوستش می‌گوید اگر جدایی برایش آسان است، دل عاشق را نمی‌تواند درک کند چرا که دل سنگینی دارد. شکیبایی در عشق اگر وجود نداشته باشد، به انسان‌های عاشق بدگویی نکنید، زیرا آن‌ها اسیر عشق هستند. شاعر بیان می‌کند که هر کسی که نتوانسته به محبوبش دست یابد، به نوعی از حیوانیت دور نشده است. او به عذاب جدایی و تأثیر آن بر روح و جان اشاره کرده و می‌گوید که بوی عشق از سوی دوست به او می‌رسد، اما دسترسی به آن عشق در قهستان (منطقه دوردست) ممکن نیست. در نهایت، او به خطر گریز از دوستان نادرست اشاره می‌کند و می‌گوید که انسان باید با دوستان خوب بماند حتی اگر اوضاع سخت باشد.