نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۴۰ حکیم نزاری

حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

از ابتدا که لشکرِ ارواح برنشست

عقل از سپاهِ عشق هزیمت کنان بجست

اهلِ قیاس پس روِ عقلِ گریز پای

ما در بُلوک عشق فتادیم می به دست

در پوستینِ شیوۀ ما اوفتاده اند

قومی خیال بازِ هوس نا ِک خود پرست

گر می خوریم و گرنه تفاوت نمی کند

ما بر قرارِ خویش همان واله ایم و مست

از گل سرشته کالبدِ آدمِ صفی

ترکیب ما ز دُردیِ خم خانۀ الست

ما توبه بسته در سرِ زلفِ بتان و حسن

آورده باز در سرِ زلفِ بتان شکست

بر من چه اعتراض که مأمورِ فطرتم

ای مدّعی به دستِ کسی اختیار هست

تشنیع بر نزاری و او خود شکسته وار

هرگز به نام و ننگ نبوده ست پای بست

ماییم و کُنجِ فقر و می و گنجِ مسکرات

تا گنبدِ سپهر شود هم چون خاک پست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان حال و هوای عاشقانه و نارضایتی از عقل و قیاس می‌پردازد. شاعر از حضور لشکر ارواح و حسی‌ترین تجارب عشق سخن می‌گوید و تأکید می‌کند که در دنیای عشق، عقل جایی ندارد. او خود را در حال مستی و واله بودن معرفی می‌کند و به تضاد بین عشق و عقل می‌پردازد. همچنین، به شکست و توبه در برابر زیبایی‌ها اشاره می‌کند و می‌گوید که هیچ فردی نمی‌تواند او را به داشتن اختیار متهم کند. در نهایت، او به زندگی در فقر و مسکرها اشاره می‌کند و یادآور می‌شود که حتی آسمان هم نمی‌تواند بر این حقیقت غلبه کند.