شمارهٔ ۲۴۹ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
جماد بی خبرست از خروشِ بلبلِ مست
به باغ باده خورد هر که را حیاتی هست
ز عیش بهره ندارد کسی که وقتِ بهار
به پایِ گل نگرفته ست جامِ باده به دست
خوش آن خورد که به شب خیزد و به گه خفتد
نه آن که روز برآید ز خواب باز نشست
صبوح سنّتِ اهلِ دل است خاصه چنان
که آفتاب بر آید فرو شود سرمست
شکستِ ما مکن ای عاقل آبگینۀ خود
ز سنگِ عشق نگهدار کانِ ما بشکست
بیار ساقیِ مجلس که زهر نوش کنیم
که انگبین بود از دستِ تیره روی کبست
یکی دو پایه فرود آی و عارفان را بین
بلی بگفته و برکف گرفته جامِ الست
نزاریا نظر از بودِ خویشتن بردار
به قبله معتقدی پس به جهل بت مپرست
تو مردِ لاف نیی هر درخت را نرسد
که هم چو سرو بلندی کند به قامتِ پست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره لذتی است که انسانها باید از زندگی و به ویژه از بهار و زیباییهای آن ببرند. شاعر به اهمیت شادی و سرمستی در زندگی اشاره میکند و تأکید میکند که کسی که از این لذتها بهره نمیبرد، چیزی را از دست داده است. او همچنین به تضاد خواب و بیداری میپردازد و بر اهمیت شب و سکوت آن تأکید میکند. در ادامه، به عشق و خطر شکست اشاره میکند و دعوت به نوشیدن و جشن گرفتن دارد. در نهایت، به انتقاد از خودرأیی و تظاهر در افراد میپردازد و بر تواضع و درک عمیقتر از وجود خود تأکید میکند.