شمارهٔ ۲۹۵ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
آخر ای دوست بمردم ز غمت درمان چیست
رازِ دل فاش کنم یا نکنم فرمان چیست
جور و بی داد مکن بیش و بترس از داور
کشتۀ عشق توم خونِ مرا تاوان چیست
ظاهرم می نگری مجتمعم می بینی
بی خبر زان که ز هجران توم بر جان چیست
بوسه یی بخش به من تا بدهم جان به عوض
گرچه داند همه کس فرق ازین تا آن چیست
تیرِ خون ریزِ مژه بر هدفِ جانم اگر
نه تو انداخته ای بر جگرم پیکان چیست
بت پرستم به همه حال چو در بند توم
پس چو کافر شدم اندیشه ام از ایمان چیست
گر ز ادراکِ بشر نیست برون کعبۀ عشق
عقلِ بی چاره فرو مانده چه و حیران چیست
عالمی خلق فرو رفت و نیامد بر سر
کس ندانست که این بادیه را پایان چیست
عشق با حاسدِ من گفت که ای بی معنی
سرزنش کردن و تشنیع زدن هم سان چیست
گر به جانت رسد از دودِ نزاری اثری
روشنت گردد کاین صاعقۀ سوزان چیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از غم و درد عشق صحبت میکند و به دوستی میگوید که از غم عشقش به سختی میگذرد. او در تلاش است تا راز دلش را فاش کند، اما به این فکر است که آیا باید این کار را بکند یا نه. شاعر از بیعدالتیهای دنیا و داوری الهی نیز سخن میگوید و از محبت و لمس محبت آمیز دوستش خواهش میکند. او به دردی که از فقدان معشوق احساس میکند اشاره کرده و میپرسد که آیا مشکلات و سختیهای زندگی معنایی دارند یا نه. شاعر همچنین به سرنوشت بشر و آگاهی محدود آن اشاره دارد و از عشق به عنوان جستجوی معنا در هستی نام میبرد. او در نهایت به تمایز عشق حقیقی و ظاهری اشاره میکند و به حاسدان یادآوری میکند که سرزنش و خردهگیری در عمق معنا بیفایده است.