شمارهٔ ۳۳۷ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
دریغ عمر که بی روی دوستان بگذشت
چو باد صبح که بر طرف بوستان بگذشت
دریغ سود ندارد چو اختیار از دست
برفت هم چو خدنگی که از کمان بگذشت
بهار عمر جوانی و بی غمی افسوس
که هم چو قافله ی باد مهرگان بگذشت
تو خود قیاس کن ای بی خبر که در دل ما
چه آتش است که دودش ز آسمان بگذشت
بسوخت حلق من از بس که برق آه دلم
ز سینه هم چو براق سبک عنان بگذشت
هنوز دیده به هم می نهم تعالی الله
ز هر چه بر سرم از گردش زمان بگذشت
چه حاصل از سفر بی مراد هیچ همین
فسانه ای که فلان آمد و فلان بگذشت
نزاریا چه کنی چاره نیست تن درده
به جور چرخ که کار تو زین و آن بگذشت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این اشعار درباره غم و افسوس گذر عمر و جوانی بدون لذت و همراهی با دوستان صحبت میکند. شاعر به سرعت گذر زمان و لحظات زیبا مانند بهار و باد اشاره میکند و از نابودی آرزوها و حسرتخوردنهایی صحبت میکند که ناشی از سرنوشت و چرخش زمان است. او از آتش دل و غم درونیاش میگوید و به بیمعنایی زندگی بدون هدف اشاره میکند. در نهایت، شاعر به این واقعیت که نمیتوان چیزی را تغییر داد و باید با تقدیر کنار آمد، اشاره میکند.