شمارهٔ ۵۹۸ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
به هیچ بندگیی گرچه نیستم در کار
تو شرطِ بنده نوازیِ خود فرو مگذار
ز جنسِ عیب و هنر نیست آدمی خالی
من ارچه بی هنرم هم نظر دریغ مدار
جزاین گناه ندارم که دوست می دارم
تورا و گرنه به جایِ خودست استغفار
وگر جریمه ای از بنده در وجود آمد
به زلّتی نتوان شد ز دوستان بی زار
ز من زمانه بگردید و روزگار گذشت
وگر تو نیز عنایت دگر کنی زنهار
تو در کنارِ من انصاف را چنان باشی
که در میانِ خَزَف عِقدِ لؤلؤ شه وار
ولی چو هستم از اوّل عزیز کردۀ تو
عزیز کردۀ خود را چنین مگردان خوار
درست شد که ز من بر شکسته ای آری
به روزگارِ عنایت چنین نبود قرار
چو نی نزار شده ست از درِ ملامت نیست
اگر بنالد و زاری کند نزاریِ زار
از آستانۀ شاهِ جهان چنین محروم
تنی مریض و دلی مبتلا زهی سر و کار
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به خداوند خطاب میکند و از او میخواهد که حرمت بندهاش را حفظ کند، حتی اگر او در کارهایش نقصهایی داشته باشد. شاعر تأکید میکند که انسان به طور طبیعی دارای عیب و هنر است و از خدا میخواهد که به خاطر عشقش به او، او را نبخشد. همچنین، او اشاره میکند که زمانه و روزگار او را آزرده کردهاند و از خدا میخواهد که بیشتر به او عنایت کند. شاعر میگوید که دوستش را عزیز بداند و به او بیاحترامی نکند. در نهایت، او از درد و رنج خود در این دنیا میگوید و از درگاه خداوند تقاضای کمک و شفای دل و جانش را دارد.