نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵۹۹ حکیم نزاری

حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

هم چنین عمری ست تا دیوانه وار

دست بر سر می زنم از عشقِ یار

آتشی در جانِ ما بر سوختند

تا برآورد از نهادِ جان دمار

چند ازین دریایِ نا پایان پدید

چند ازین وادیِ نافرجام کار

عشق بی نقصان و عاشق بی غرض

راه بی پایان و دریا بی کنار

مرد را عشقی بباید معتبر

عشق را مردی بباید نام دار

سوز کو گر داغِ یارت کرد عشق

درد کو گر زخمِ عشقت زد نگار

اشکِ خونین ریز در صحرایِ درد

تا بود کز دیده بنشانی غبار

چون نزاری میل در کش عقل را

تا ببینی سّرِ پنهان آشکار

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان احساسات شدید و پیچیده عاشقانه می‌پردازد. شاعر از دیوانگی و درد ناشی از عشق صحبت می‌کند و به شدت درگیر آتش عشق است که به جانش می‌سوزد. او به دریا و وادی‌ای اشاره می‌کند که به نظر بی‌پایان می‌آید و عشق را به عنوان چیزی ضروری و معتبر برای مرد می‌داند. شاعر به درد و زخم‌هایی که عشق می‌تواند به وجود آورد، اشاره می‌کند و از اشک‌هایش که در این مسیر ریخته می‌شود، می‌گوید. در نهایت، او تمایل دارد که عقل را کنار بگذارد تا بر راز عشق پی ببرد.