شمارهٔ ۷۰۰ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
هزار یادِ سرِ پنجۀ نگارینش
هزار یادِ بناگوش و عِقدِ پروینش
کنار من شود از اشک تا میان پرخون
چو یادم آید از آن پنجۀ نگارینش
ز بس تپیدنِ دل چون گِره شوم درهم
چو یادم آید از آن زلفِ عنبر آگینش
ز دیده زر طبقِ روی در گهر گیرم
چو یادم آید از آن سینه هایِ سیمینش
چو نافِ آهویِ چین در دلم بسوزد خون
چو یادم آید از آن طرّه هایِ پرچینش
نسیمِ پیرهنِ یوسفم رسد به دماغ
چو یادم آید از آن نکهتِ عرق چینش
برآیدم به دماغ آتش از حرارتِ مهر
چو یادم آید از آن غمزه هایِ پرکینش
شود رخِ چو زریرم ز اشکِ سیم اندود
چو یادم آید از آن حلقه هایِ زرّینش
از آبِ شور سرم گریه تر کند دامن
چو یادم آید از آن خنده هایِ شیرینش
هزار بار برآید ز غصّه جان به لبم
چو یادم آید از آن رسم و راه و آیینش
همین خوش است که از وقتِ یاد کردنِ دوست
خوش است وقتِ نزاریِ زارِ مسکینش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهٔ یادهای شیرین و دردناک شاعر از معشوقهاش صحبت میکند. شاعر با تکرار یاد معشوقه، احساساتی چون عشق، غم و ناراحتی را توصیف میکند. هر بار که به ویژگیها و زیباییهای او فکر میکند، دلش تپش میگیرد و اشک به چشمانش میآید. یاد زلف، سینه و خندههای او باعث ایجاد حس عمیق عشق و اندوه در او میشود. در نهایت، شاعر اشاره میکند که این یادآوریها باعث تسکین یا درد او میشود و کم و بیش از غم و اندوه نازنینش بهرهمند میشود.