شمارهٔ ۷۰۱ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
آن را که گمان شود یقینش
برخاست همه جهان به کینش
آن را که ز بود خود برون شد
بر سدره کنند آفرینش
آن امر که عقل از اوست فایض
عشق است ولی مگو چنینش
آن مهر که داشتی سلیمان
دانی که چه بود بر نگینش
تو هیچ مباش تا بباشد
محکوم تو کل آفرینش
از خویش به در نمی شود عقل
تا عشق نمی شود قرینش
جانانه ما وصال کرده ست
اما تو به چشم خود مبینش
او را نتوان به چشم شک دید
الا که به دیده یقینش
ای باد صبا ز ما فرو گوی
حرفی به دو گوش نازنینش
مردیم و ز ما نمی کند یاد
بر گوی حکایتی از اینش
چون حلقه رسد مگر به گوشش
زاری نزاری حزینش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و حقیقت است. شاعر از افرادی که به یقین رسیدند صحبت میکند و به چالشهایی که عقل در درک عشق دارد، اشاره میکند. همچنین به قدرت و مقام عظیمی که عشق دارد، اشاره میکند و میگوید که بیخبری از آن باعث میشود انسان از آفرینش بیخبر باشد. در نهایت، شاعر به دلتنگی و یادآوری اشاره میکند که چگونه انسانها از یکدیگر غافل میشوند و به یاد عشق و دلبردگی میافتند.