شمارهٔ ۷۵۲ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
مرا مکابره کشته ست بی خصومت و جنگ
به جفتِ چشمِ سیاه آن نگارِ سبز آرنگ
سمن سُرین غزلی چون غزالِ دست آموز
و لیک بر عقبش می رود رقیبِ پلنگ
ربوده گویِ ملاحت به زلفِ چون چوگان
نموده روزِ قیامت به قامتِ چو خدنگ
به دل بری همه اعضا و پیکرش چالاک
به چابکی همه شکل و شمایلش ارتنگ
به هر که بر گذرد چاره نیست تا نکند
دلش به سلسلۀ زلفِ چون کمن آونگ
به دادخواه چرا دامنش نمی گیرم
میانِ خلق وز چنگش برون کنم دلِ تنگ
چه گونه سر به گریبانِ غم فرو نبرم
که عشق باز نمی گیردم ز دامن چنگ
تَنُک دلانِ چو ما را چه قدر خواهد بود
که هوش می برد از مغزِ مردِ با فرهنگ
دلش نسوزد بر نالۀ نزاریِ زار
که گر به کوه رسد خون شود بر و دلِ سنگ
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از احوالات عاشقانه و مصایب عشق میگوید. او به زیبایی و جذابیت معشوق اشاره میکند که بدون خصومت و جنگ دل او را تسخیر کرده است. با تصور چشمان سیاه و ظاهری زیبا، احساسات عمیق و رنجهای عاشقانهاش را بیان میکند. شاعر به تضاد عشق و غم اشاره میکند و در عین حال از درد و رنجی که این عشق برای او به ارمغان آورده، سخن میگوید. او احساس ناچاری و بیپناهی در برابر زیبایی معشوق را مطرح میکند و در نهایت، از دل سوختهاش و نالههایی که از عشق میکشد، سخن میگوید.