نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۸۳۷ حکیم نزاری

حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)

ز بس مشقّت و محنت که در سفر بکشیدم

به جان رسیدم و در آرزوی دل نرسیدم

جهان بگشتم و بر کوی دوستان بگذشتم

به بخت و طالعِ خود کس ندیدم و نشنیدم

به داستان برم آن گه به دوستان بنویسم

ملامتی که کشیدم قیامتی که بدیدم

رواست گر بچکد خونِ جانم از رگِ دیده

چرا به تیغِ وداعش ز رویِ دوست بریدم

رسید آن چه رسید از جفایِ چرخ به رویم

بسا که دست به دندانِ اعتبار گزیدم

به اختیار مرا چون عَلَم نمود به عالم

کسی که از همه عالم به اختیار گزیدم

نه مرغ در قفس الّا رهِ خلاص نجوید

به آرزو طلبم ره بدان قفس که پریدم

ندانم ار برسد قدرِ جامِ وصل به دستم

کنون که شربتِ قاتل ز جامِ هجر چشیدم

نزاریا به قدم استوار باش رها کن

ز روزگار شکایت مکن که جور کشیدم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر درد و رنج‌های شاعر در طول سفرهایی است که تجربه کرده و حس تنهایی و ناامیدی ناشی از دوری از دوستان را به تصویر می‌کشد. او به جفای زمانه اشاره می‌کند و از ناتوانی خود در رسیدن به آرزوها سخن می‌گوید. شاعر احساس می‌کند که با وجود تلاش‌ها و سفرهایش، هنوز به آنچه می‌خواهد نرسیده و در عذاب هجران و جدایی مانده است. او از بی‌اعتمادی به بخت و سرنوشتش گله می‌کند و از اینکه زندگی‌اش به گونه‌ای رقم خورده که دیگر امیدی برای وصال نمی‌بیند، تنها به یاد دوستانش می‌نویسد. نهایتاً شاعر به سرنوشت تسلیم می‌شود و به دیگران توصیه می‌کند که از شکایت از روزگار پرهیز کنند، زیرا خود او نیز سال‌هاست که سختی‌ها را متحمل شده است.