شمارهٔ ۸۵۸ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
به زخمِ تیرِ ملامت سپر نیندازم
ز رویِ بازی منگر که عشق می بازم
به غیرِ خانه بر انداز هر بنا که نهم
به هرزه بر گذرِ سیل خانه می سازم
خوش است خانه ی ابرو و تختِ پیشانی
چو شه به تخت و چو لشکر به خانه می نازم
کجاست خانه برافکنده ای که غرفه ی چشم
به رویِ او شود از هر که در جهان بازم
ز پوست رگ رگم ار برکشد به ناحق دوست
چو خانه خانه ی چنگش به لطف بنوازم
دمی چو مُهره ی مِهرم به خانه نیست قرار
چو ماه از پیِ خورشید خانه پردازم
به شش جهات در آوازه ی من است و هنوز
برون نمی رود از کنجِ خانه آوازم
منم که خانهی بازیِ عشق دانم نیک
به بازی ای که کنم خانه ها بر اندازم
حدیث همچو نزاری به رمز می گویم
غریب نیست که فرزندِ خانهی رازم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر نشاندهندهٔ احساسات عمیق عاشقانه و اندیشههای شاعر در مورد عشق و خانه است. شاعر به زخمها و ملامتها بیتوجهی میکند و بر روی عشق و بازیهای آن تأکید میکند. او به ویژگیهای زیبایی شناختی اشاره میکند و خانه را نه به عنوان یک مکان فیزیکی، بلکه به عنوان نمادی از عشق و تعلق خاطر میبیند. با اشاره به اینکه صدای او حتی در دورترین نقاط نیز شنیده میشود، بیان میکند که عشق و بازیهای آن در زندگیاش تأثیر عمیقتری نسبت به هر چیز دیگری دارد. نهایتاً، او رازهای قلبی خود را به صورت رمزآلود بیان میکند و به جایگاه خاص خود در این دنیا اشاره دارد.