نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۸۸۲ حکیم نزاری

حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

عجب مدار خراباتیی چنین که منم

اگر به کوی خراباتیان بود وطنم

کنشت و کعبه به فرمان روم خدا مکناد

که در ضمیر من آید که من به خویشتنم

خودی خود چو براندازم آن چه ماند اوست

که دوست هم چو وجودست و من چو پیرهنم

ز پیر خرقه فرو مانده ام عجب که مرا

به هرزه توبه چرا می دهد چو می شکنم

تفاوتی نکند دشمن ار به دفع نظر

دو دیده برکندم دل ز دوست برنکنم

اگر به دست خودم می کشد به هر مویی

سری برآورد از ذوق تیغ دوست تنم

و گر به خاک فرو گویدم نزاری کو

هزار نعره برآرد که اینک از کفنم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به وضعیت و احساسات فردی خود می‌پردازد و از حالاتی چون عشق، توبه و هویت صحبت می‌کند. او خود را مانند یک خراباتی می‌بیند که در جستجوی حقیقت و عشق است. بر این باور است که وجود واقعی او در عمق وجودش نهفته است. شاعر به تضاد بین خود و دوست اشاره می‌کند و بیان می‌کند که هرچه در تلاش برای رها شدن از تنگناهاست، نمی‌تواند از محبت و دوستی دور شود. او حتی اگر به‌ظاهر از عشق دور شود، باز هم نمی‌تواند دل از محبوب بردارد. در نهایت، احساسات عمیقش نسبت به عشق و دوست را به تصویر می‌کشد و به نوعی از تقدیر عشق سخن می‌گوید.