نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۱۵ - پیغام ششم شب حکیم نزاری

حکیم نزاری قهستانی / مثنوی روز و شب / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

شب‌ِ یلدا‌سرشت‌ِ زنگی‌رنگ

دست چون برد‌، بر سبو زد سنگ

گفت با آفتاب‌ِ روشن‌دل

«کز محیط فلک به مرکز گِل

در زمانی چو باد پیمایم

همچو مرغ از هوا فرود آیم

تو به روز و شبی به رعنایی

کرۀ خاک را بپیمایی

گر جهانگیری از دی آموزی

ببری ننگ و عار نوروزی

سرسالت به جای خویش آرد

حیف از آن خان و مان که پیش آرد

بره‌ای در تنور آویزند

نیم سیرت ز خوان برانگیزند

از بزرگی و شهریاری تو

جز کله‌گوشه‌ای چه داری تو‌؟

گِل همان ریزه‌های زر دارد

در دهان تو نیز اگر دارد»

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شعر درباره شب یلدا و زیبایی‌های آن با تصاویری از نور و تاریکی است. در آن، صحبت از قدرت آفتاب و پویایی زندگی می‌شود. همچنین تأکید بر این است که اگر کسی بخواهد قدرتمند شود، باید از گذشته‌های ننگین و بی‌اهمیت دوری کند. شاعر به پوچی و بی‌محتوایی برخی از جشن‌ها اشاره می‌کند و می‌گوید که این موضوعات تنها سرپوشی بر بزرگی و مقام واقعی انسان هستند. در نهایت، ارزش‌های واقعی در درون افراد نهفته است و نه در ظواهر.