نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۶ عبید زاکانی

عبید زاکانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

دلی که بستهٔ زنجیر زلف یاری نیست

به پیش اهل نظر هیچش اعتباری نیست

سری که نیست در او کارگاه سودائی

به کارخانهٔ عیشش سری و کاری نیست

ز عقل برشکن و ذوق بیخودی دریاب

که پیش زنده دلان عقل در شماری نیست

ملامت من مسکین مکن که در ره عشق

به دست عاشق بیچاره اختیاری نیست

دگر مگوی که هر بحر را کناری هست

از آنکه به جز غم عشق را کناری نیست

ز شوق زلف بتان بیقرار و سرگردان

منم که مثل من آشفته روزگاری نیست

اگر ز مستی و رندی عبید را عاریست

مرا از این دو صفت هیچ عیب و عاری نیست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به احساسات عمیق و دردناک عشق می‌پردازد. شاعر به بیان این موضوع می‌پردازد که دل بسته زنجیر زلف معشوق است و بدون او هیچ ارزشی ندارد. همچنین، اشاره می‌کند که عقل در برابر عشق و شور و شوق عاشقانه هیچ معنایی ندارد و نمی‌تواند آن را درک کند. شاعر از ملامت دیگران به خاطر عشقش شکایت می‌کند و می‌گوید که در این راه، عاشق اختیار چندانی ندارد. او همچنین بیان می‌کند که مانند دیگران در آرزوی وصل معشوق تنها به غم عشق مشغول است و شوق زلف محبوبش او را آشفته کرده است. در نهایت، تأکید می‌گوید که او هیچ عیبی از قبیل مستی و رندی ندارد و این ویژگی‌ها جزو ذاتش هستند.