نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۷۲ عبید زاکانی

عبید زاکانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

بی‌یار، دل شکسته و دور از دیار خویش

درمانده‌ایم، عاجز و حیران به کار خویش

از روزگار هیچ مرادی نیافتیم

آزرده‌ایم، لاجرم از روزگار خویش

نه کار دل به کام و نه دلدار سازگار

خونین‌دلم ز طالع ناسازگار خویش

یک‌دم قرار نیست دلم را ز تاب عشق

در آتشم ز دست دل بی‌قرار خویش

از بهر آن که می‌زند آبی بر آتشم

منت پذیرم از مژهٔ سیل‌بار خویش

دیوانه دل به عشق سپارد عبیدوار

عاقل به دست دل ندهد اختیار خویش

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از احساس دلتنگی و بی‌قراری خود در دوری از محبوب و وطن می‌گوید. او از درماندگی و ناامیدی خود در مواجهه با روزگار شکایت دارد و به ناسازگاری وضعیت دل و معشوق اشاره می‌کند. دل او مدام در التهاب عشق می‌سوزد و او نمی‌تواند آرامش بیابد. در نهایت، اشاره می‌کند که دیوانه‌وار به عشق می‌سپارد، در حالی که عاقل نباید اختیار دل را به دست دیگران بسپارد.