غزل شمارهٔ ۷۸ عبید زاکانی
عبید زاکانی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
حال خود بس تباه میبینم
نامهٔ دل سیاه میبینم
یوسف روح را ز شومی نفس
مانده در قعر چاه میبینم
خط طومار عمر میخوانم
همه واحسرتاه میبینم
در دل بیقرار مینگرم
ناله و سوز و آه میبینم
ره دراز است و دور من خود را
همه بیزاد راه میبینم
پایمردی که دست او گیرد
محض لطف اله میبینم
عذر خواه عبید بیچاره
کرم پادشاه میبینم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از حال ناخوش و نگرانیهای عمیق خود سخن میگوید. او احساس ناامیدی و اندوه عمیق دارد و در دل خود به زندگی و عمر گذرانده شدهاش افسوس میخورد. شاعر خود را در وضعیت دشواری میبیند، مانند یوسف در چاه، و مسیر زندگی را سخت و بیحاصل توصیف میکند. او نگران است و در جستجوی دستی یاریدهنده است که با لطف الهی به او کمک کند. در نهایت، او از خود و وضعیتش عذرخواهی میکند و نوعی نیاز به رحمت و کرم پادشاه را احساس میکند.