نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۱۵ عمان سامانی

عمان سامانی / گنجینة الاسرار / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

رجوع به مطلب و بیان حال آن طالب و مطلوب حضرت رب اعنی شیرازه‌ی دفتر توحید و دروازه‌ی کشور تجرید و تفرید سراندازان را رئیس و سالار، پاکبازان را انیس و غمخوار، سید جن و بشر، سر حلقه‌ی اولیائی حشر: مولی الموالی سیدالکونین ابی عبدالله الحسین صلوات اللّه علیه و اصحابه و ورود آن حضرت به صحرای کربلا و هجوم و ازدحام کرب وبلا:

گوید او چون باده خواران الست

هر یک اندر وقت خود گشتند مست

ز انبیا و اولیا، از خاص و عام

عهد هر یک شد به عهد خود تمام

نوبت ساقی سرمستان رسید

آنکه بدپا تا بسرمست، آن رسید

آنکه بد منظور ساقی هست شد

و آنکه گل از دست برد، از دست شد

گرم شد بازار عشق ذوفنون

بوالعجب عشقی، جنون اندر جنون

خیره شد تقوی و زیبایی بهم

پنجه زد درد و شکیبایی بهم

سوختن با ساختن آمد قرین

گشت محنت با تحمل، همنشین

زجر و سازش متحد شد، درد و صبر

نور و ظلمت متفق شد، ماه و ابر

عیش و غم مدغم شد و تریاق و زهر

مهر و کین توأم شد و اشفاق و قهر

ناز معشوق و نیاز عاشقی

جور عذرا و رضای وامقی

عشق، ملک قابلیت دید صاف

نزهت از قافش گرفته تا بقاف

از بساط آن، فضایش بیشتر

جای دارد هرچه آید، پیشتر

گفت اینک آمدم من ای کیا

گفت از جان آرزومندم بیا

گفت بنگر، بر ز دستم آستین

گفت منهم برزدم دامان، ببین

لاجرم زد خیمه عشق بی قرین

در فضای ملک آن عشق آفرین

بی قرینی با قرین شد، همقران

لامکانی را، مکان شد لامکان

کرد بروی باز، درهای بلا

تا کشانیدش بدشت کربلا

داد مستان شقاوت را خبر

کاینک آمد آن حریف در بدر

نک نمایید آید آنچ از دستتان

میرود فرصت، بنازم شستتان

سرکشید از چار جانب فوج فوج

لشکر غم، همچنان کز بحر، موج

یافت چون سرخیل مخموران خبر

کز خمار باده آید درد سر

خواند یکسر همرهان خویش را

خواست هم بیگانه و هم خویش را

گفتشان ای مردم دنیا طلب

اهل مصر و کوفه و شام و حلب

مغزتان را شور شهوت غالبست

نفستان، جاه و ریاست طالبست

ای اسیران قضا؛ در این سفر

غیر تسلیم و رضا، این المفر؟

همره مارا هوای خانه نیست

هرکه جست از سوختن، پروانه نیست

نیست در این راه غیر از تیر و تیغ

گو میا، هرکس ز جان دارد دریغ

جای پا باید بسر بشتافتن

نیست شرط راه، رو برتافتن

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این متن به حال و هوای ورود حضرت اباعبدالله الحسین (ع) به کربلا و رویدادهای آن روزها می‌پردازد. شاعر با بیانی شاعرانه اشاره می‌کند که در آن روزگار، گویی همه موجودات مست از عشق و شور الهی بودند و هرکسی بر اساس پیمان خود با خداوند عمل می‌کرد. فضای عشق و شگفتی در کربلا برقرار بود و تضادهایی چون شکیبایی و درد، نور و ظلمت، شادی و غم در هم تنیده شده بودند. سپس، حسینی (ع) به جمعی از مردم می‌گوید که از دنیا طلبی و جاه‌طلبی بپرهیزید و تسلیم و رضا را در این سفر در نظر داشته باشید. او تأکید می‌کند که این مسیر فقط از تیر و تیغ و ایستادگی می‌گذرد، و باید با جدیت در این راه قدم گذاشت، چرا که هر کس از جان خود برای این هدف دریغ کند، در واقع در جستجوی سوزان خود نمی‌باشد.