نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱: کسی که گفت به گل نسبتی است روی تو را عمان سامانی

عمان سامانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

کسی که گفت به گل نسبتی است روی تو را

فُزود قدر گل و بُرد آبروی تو را

از آن به هر چمنی جست‌وجو کنیم تو را

که تا مگر ز گلی بشنویم بوی تو را

بِهِل که شیخ به طاعت خَرَد بهشت که ما

به عالمی نفروشیم خاک کوی تو را

به هر طرف دل جمعیتی پریشان خواست

به حکمت آن که پریشان نمود موی تو را

خدای را دل ما را مُکَدَّر از چه کنی

که گاه جلوه خودش آینه است روی تو را

ز خاک کوی خرابات پا مکش «عمان»

که آب رفته نیاید دوباره جویِ تو را

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به زیبایی و ارزش وجود محبوبش اشاره می‌کند. او به تمثیل گل و باغ می‌پردازد و می‌گوید که هر جا دنبال بویی از گل برود، آن را با یاد محبوبش گره می‌زند. شاعر تأکید می‌کند که حتی اگر بهشتی در مقابل طاعت و عبادت باشد، باز هم ارزش خاک کوی محبوبش را فراموش نمی‌کند. همچنین، او از دل‌های پریشان و تجلیات الهی یاد می‌کند و در نهایت از امانت‌های دنیوی و گذر زمان می‌گوید، که در آن، محبوبش را در اولویت قرار می‌دهد و به فضای خرابات به عنوان مکانی بی‌فایده اشاره می‌کند. در کل، شعر به عشق و زیبایی محوری و غیرقابل دسترس اشاره دارد.