شمارهٔ ۵۵ - در مدح امیر ناصر بن ناصر الدین سبکتگین عنصری
عنصری بلخی / قصاید / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
فرو شکن تو مرا پشت و زلف بر مشکن
بزن تیغ دلم را ، بتیغ غمزه مزن
چو جهد سلسله کردی ز بهر بستن من
روا بود ، بزنخ بر مرا تو چاه مکن
بس آنکه روز رخ تو سیاه کردم روز
شب سیاه بر آن روز دلفروز متن
نظارگان تو از دو لب و خط تو همی
برند قند بخروار و مشک سوده بمن
تو مشک زلفی لیکن ترا ز گل نافه است
تو سر و قدّی لیکن ترا جمال چمن
شکنج روی تو ای ماهروی برزگرست
ز مشک بر گل سوری همی نهد خرمن
چه برزگر که خرد را مشعبدست چنان
که جاودان جهان زو برند حیلت و فن
گهی ز سنبل نو رسته پرده ای دارد
گهی بر آتش رخشنده بر کشد دامن
ترا که ماه زمینی بس از من اینکه کنم
تخلص از غزل تو بمدح شاه ز من
امیر عادل عالم سپهبد مشرق
قوام دولت احرار سید ذوالمن
کلید گنج هنر میر نصر ناصر دین
که جانش از خرد روشنست و از جان تن
نیام حلمش و اندر میان او بأسش
بکوه ماند و اندر میان او آهن
بحلقۀ زره اندر برزمگه تیرش
چنان رود که بدرّد حریر را سوزن
دو خلقت است کف راد شاه را بدو وقت
چنانکه بارد بر دوستان و بر دشمن :
چو جام گیرد بر دوستانش جامه و زر
جو تیغ گیرد بر دشمنان حنوط و کفن
کواکبست هنر فضل و فکرتش گردون
جواهرست هنر فخر و سیرتش مخزن
اگر چه ماده و نر نیست تیغ در کف او
بماده ماند و باشد بمرگ آبستن
بدان شرف که نگیرد ز فضل او معنی
بدان هنر که ندارد بنزد او مسکن
اگر چه سیرت و طبعش ازین جهان زاده است
رواست او را فاضلتر از جهانش وطن
بدان که مرد ز زن زاد ، زن نشد فاضل
بدان درست که فضل است مرد را بر زن
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این متن شعری است از شاعری بزرگ که عشق و زیبایی را به تصویر میکشد. شاعر از معشوقهاش میخواهد که به قلبش آسیب نرساند و غمزههایش را به دلش نزنند. او از زیباییهای معشوق میگوید و اینکه چگونه چهرهاش روز را به شب تبدیل میکند. به توصیف زیباییهای او از جمله زلف و قدش میپردازد و میگوید که او همچون گلی در چمن است. شاعر همچنین از یک امیر عادل و بزرگ یاد میکند که سرشار از فضیلت و هنر است و در میدان جنگ شجاعت و قدرتش را نشان میدهد. او به صفات برجسته این امیر اشاره میکند و برتریهای او را نسبت به دیگران توصیف میکند. در نهایت، شاعر بر این نکته تأکید میکند که مردان از زنان برتری ندارند و فضیلت باید معیار سنجش باشد.