نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵۲ - ذکر مفاخر خان خانان عرفی

عرفی شیرازی / قصیده‌ها / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

بیا که با دلم آن می‌کند پریشانی

که غمزه تو نکردست با مسلمانی

زدیده رفتی و مردم همان نفس ، فریاد

که بی تو مردم وآنگه چنین بآسانی

کسی که تشنه لب ناز توست میداند

که موج آب حیات است چین پیشانی

نهشت غمزه اسلام دشمنت که دو روز

محبت تو کنم جمع با مسلمانی

ترحمی نکند حسن بر دلم ، گوئی

که در زمانه یوسف نبود زندانی

که گفت مطلع دیگر چنین نیاری گفت

که تازه سازد از این مطلع‌آفرین خوانی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این متن شاعری عاشقانه است که به پریشانی دل و غم عشق اشاره دارد. عاشق می‌گوید که چشمان معشوق به او آسیب رسانده و او با فراق معشوق دچار درد و رنج شده است. او تأکید می‌کند که کسی که عاشق نازهای معشوق است، می‌داند که وجود او مانند آب حیات است. عاشق از محبت و غمزه‌های معشوق سخن می‌گوید و حسرت می‌خورد که در زمان یوسف، کسی نبود که به او ترحم کند. شاعر در پایان به این امید اشاره می‌کند که به زودی با یک مطلع جدید و زیبا، شادابی و زندگی تازه‌ای را تجربه کند.