نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۷۳ عرفی

عرفی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

از آن ز بادهٔ شوق تو هوش جان دزدم

که لذت غمت از او نهان دزدم

تو گرم رانی و سوزم که چون رسی بر من

چگونه شیوهٔ گرمی از آن عنان دزدم

خوش آن وصال که هر دم حلاوت نگهت

دل از نگاه و ز دل جان و من از جان دزدم

به جور تا کنم او را دلیر می خواهم

که فاش گویم و پنهان اثر از ان دزدم

به جرم عشق تو فردا به دوزخ ار فکنند

تمام آتش دوزخ در استخوان دزدم

خوش آن که یار به من بد گمان شود، عرفی

که لذت ستم از زخم امتحان دزدم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از عشق و شوق معشوق سخن می‌گوید و احساسات عمیق خود را توصیف می‌کند. او می‌گوید که از شوق معشوق دل و جانش را می‌گیرد و لذت غم او را همچون گنجی پنهان می‌کند. شاعر انتظار وصالی دل‌انگیز از معشوق دارد و از سوزش دلش می‌گوید که با دیدن معشوق کاهش می‌یابد. او به عشق خود تاکید می‌کند و حتی اگر به دوزخ نیز برود، تمام آتش آن را به خاطر عشقش در خود احساس می‌کند. در پایان، شاعر از این که معشوق ممکن است به او بدگمان شود ابراز خوشحالی می‌کند، چرا که از درد و زخم عشق لذت می‌برد.