غزل شمارهٔ ۵۰۱ عرفی
عرفی شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
چون زخم تازه دوخته ز خون لبالبم
ای وای اگر به شکوهٔ او آشنا لبم
بی دردی آورد همه قول و طرب، مسیح
گاهی به حال دل میگشا لبم
بستی لبم به شکوه و ذوق ادب شناخت
هر موی من ادا کند این شکوه با لبم
بگذشت عمر و گفت و شنو با تو رو نداد
ای بینصیب گوشم و ای بینوا لبم
صد بار لب گشودم و بر کس نریختم
آنها که موج میزند از سینه تا لبم
لب وعده کرده بود که گوید غمم به دوست
وقت است اگر به وعده نماید وفا لبم
در دل گذشت یار و فرو ریختم بدان
پیغامها که داشت نهان از صبا لبم
اقرار کن که سنگ دلم بعد از آن اگر
لب وا کنم به شکوه، به دندان بخا لبم
عرفی به ترهات زن آتش که جاودان
ماند گرسنه گوشم و باشد گدا لبم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره درد و غم عشق و عدم توانایی بیان احساسات است. شاعر به زخمهای عاطفی خود اشاره میکند و بیان میکند که باوجود اینکه لبانش به شکایت از درد و غم در بند هستند، نتوانسته احساساتش را به زبان بیاورد. او از احساس بیکسی و گنگی در ارتباط با معشوق سخن میگوید و به ناامیدی خود از اینکه نتوانسته داستان غمش را برای کسی بگوید، اعتراف میکند. در نهایت، شاعر حسرت میخورد که لبانش وعده گفتن غمها را داشتند اما هنوز این قول محقق نشده است.