غزل شمارهٔ ۵۱۵ عرفی
عرفی شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
دل ر ا چه می دهی که به دارالشفا بریم
این مرغ بسمل از دم تیغت کجا بریم
یاران مدد کنید که از وادی جنون
دیوانه دل گرفته به دارالشفا بریم
این مایه معصیت نه سزاوار بخشش است
در حشر انتظار شفاعت چرا بریم
این آبرو که صاف شراب خجالت است
صد ره به خاک ریخته، دیگر کجا بریم
ما تاب انفعال نداریم، جور بس
لازم شود، مباد که نام وفا بریم
همت ببین که وقت شبیخون احتیاج
امیدهای کشته به پیش دعا بریم
بازار دوستت به دو عالم کجا برند
جهدی کنیم و چشم و دل آشنا بریم
عرفی غمین مشو که فلک دادش آمدست
آمد که هر چه برده به یک نفس وا بریم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به مضامین عشق، غم، و طلب شفا اشاره میکند. او از درد دل و وضعیت روحی خود میگوید و از یارانش مدد میطلبد تا به دارالشفا بروند. در اینجا، "دارالشفا" نماد محلی برای درمان دردها و رنجها است. همچنین، او به بخشش و شفاعت در روز قیامت اشاره کرده و از احساس گناه و شرم میگوید. در نهایت، شاعر از ناامیدی و نیاز به دعا میگوید و به تلاش برای دستیابی به محبت و دوستی اشاره میکند. او به این نکته میپردازد که همه چیز ممکن است در یک لحظه تغییر کند و از دنیا برداشتهایی در جهت امید دارد.