بخش ۵۰ - خیرالنسّاج ابوعلی عثمانی
ابوعلی حسن بن احمد عثمانی / باب دوم
و از ایشان بود خیرالنسّاج رَحْمَةُ اللّهِ عَلَیْهِ صحبت ابوحمزۀ بغدادی کرده بود و بُسری را دیده بود و از اقران نوری بود و عمر وی دراز بود و چنین گویند کی صد و بیست ساله بود.
شبلی اندر مجلس وی توبه کرد و خوّاص هر دو، استاد جماعت بود و گویند نام وی محمدبن اسمعیل بود از سامرّه و او را خیرالنسّاج بدان گفتندی کی وی بحجّ می شد مردی بر در کوفه ویرا بگرفت که تو بندۀ منی و تو خیر نامی و سیاه بود، مخالفت نکرد و آن مرد او را فرا خز بافتن نشاند چون گفتی یا خیر گفتی لبّیک پس آن مرد پس از چند سال گفت مرا غلط افتاد و تو بندۀ من نه ای و نام تو خیر نیست و از آنجا بشد و گفت نامی کی مردی مسلمان بر من نهاد بدل نکنم.
خیرالنسّاج گفت کی خوف تازیانۀ خدایست، بندگانرا که خوی اندر بی ادبی کرده باشند بدان راست کنند.
ابوالحسین مالکی گوید کی پرسیدم یکی را از آنک حاضر بوده بودند وقت مرگ خیرالنسّاج از کار وی، گفت وقت نماز شام بود که از هوش بشد پس چشم باز گشاد و بسوی خانه اشارتی کرد و گفت بباش، تو بنده مامور و من بندۀ ام مأمور، آنچه ترا فرموده اند از تو اندر نمی گذرد و آنچه مرا فرموده اند از من در میگذرد و آب خواست و طهارة کردو نماز شام بگزارد و بخفت و چشم فرا کرد و جان تسلیم کرد.
بخواب دیدند ویرا و گفتندی خدای با تو چه کرد گفت ازین مپرس ولیکن برستم ازین دنیای گندۀ شما.
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
خیرالنساج، که عمری به درازای صد و بیست سال داشت، یکی از عرفای مشهور بود که در مورد استادش ابوحمزۀ بغدادی سخن میگفت. او زمانی در سفر حج با فردی در کوفه مواجه شد که او را "بنده من" نامید و به دلیل رنگ تیرهاش به او "خیر" گفت. خیرالنساج بر این نام اعتراض نکرد و به بافتن خز مشغول شد. بعداً همان مرد به او گفت که اشتباه کرده و نامش "خیر" نیست. خیرالنساج تصمیم گرفت که هیچگاه نامی که بر او نهاده شده را تغییر ندهد و به خدایی که عاقبت را میداند، تکیه کرد. وقتی به زمان مرگ او نزدیک میشد، در زمان نماز شام بیهوش شد و پس از بهوش آمدن، به یک طرف اشاره کرد و گفت که بندهای مأمور است و باید وظیفهاش را انجام دهد. سپس آب خواست، وضو گرفت و نماز را خواند و بعد از آن درگذشت. بعداً افرادی خوابش را دیده و از او پرسیدند که خداوند با او چه کرده است و او در پاسخ گفت که او از زندگی دنیا رها شده است.