قصیدهٔ شمارهٔ ۱۱ - وله علیه الرحمه اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / قصاید / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
نگفتمت که: منه دل برین خراب آباد؟
که بر کف تو نخواهد شد این خراب آباد
دلت ز دام بلا گرچه میرمید، ببین
که: هم به دانه نظر کرد و هم به دام افتاد
به خانه ساختنت میل بود و میگفتم:
نگاه دار، که بر سیل مینهی بنیاد
چنان شدی تو که مستان به دوش بردندت
که کس ز جام غرور زمانه مست مباد!
تو میروی و جهان از پیتو میگوید
که: خواجه هیچ ندارد، که هیچ نفرستاد
به چوب سرو ترا تخت بند کرد اجل
به جرم آنکه شبی رفتهای چو سرو آزاد
ز مکنت تو هم امروز بهره خواهد ساخت
همان کسی که ز بهر تو میکند فریاد
تو یاد کن ز خدای خود اندرین ساعت
که ساعت دگرت هیچ کس نیارد یاد
شگفت نیست جهان کز تو یادگار بماند
که یادگار فریدون و ایرجست و قباد
هزاربار خرد با تو بیش گفت که: دل
به حب این وطن عاریت نباید داد
دریغم آید از آن هوشمند دوراندیش
که بیوفایی دوران بدید و دل بنهاد
هر آن بصیر که سر جهان ببیند باز
چه آن بصیر برمن، چه کور مادرزاد؟
به مردگان نظر عبرتی کن، ای زنده
که معتبر شمرند این دقیقه مردم راد
ز خاکدان فنا هیچ آبروی مجوی
کزین هوس تو به آتش روی و عمر به باد
به حرص بر دل خود نقش زرمکن شیرین
که آخر از غم شیرین هلاک شد فرهاد
گشاده کن به کرم دست خود، که در گیتی
کلید گنج الهی گشایشست و گشاد
بداد و دادهٔ او شاد باش و شور مکن
که هرچه او دهد آن جمله عدل باشد و داد
کنون به کار خود استادگی نمای، ار نه
چو مرگ دست برآرد، نمیتوان استاد
سر از قلادهٔ آموختن مپیچ و بدان
که دیگران هم از آموختن شدند استاد
یقین بدان که: تو هم زین جهان بخواهی رفت
اگر به هفت رسد سال عمر و گر هفتاد
ضرورتست که: بنیادهای نیک نهند
برای نام ابد مردمان نیک نهاد
مرا چنین که تو بینی: به چند گونه هنر
اگر ز سیم و زرم بهره نیست، عمر تو باد
ازین حدیث روانم بسی، که بعد از من
کسی نگوید: کای اوحدی، روانت باد!
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به نوعی هشدار به انسان درباره دلبستگی به دنیا و امور فانی است. شاعر ابتدا به شخصی میگوید که دلش را به این زندگی کوتاه و بیثبات نبندد، زیرا این دنیا دائماً در حال تغییر و فساد است. او به یادآوری میپردازد که حتی اگر دلش از بلاها بترسد، باید ببیند که چگونه با نگاه به لذات دنیا به دام میافتد. شاعر به تبعات قطع ارتباط با خدا و عدم توجه به زوال دنیا اشاره میکند و از یادگارهای بزرگ تاریخ یاد میکند تا نشان دهد که هیچچیز در دنیا پایدار نیست. همچنین به توصیف عاقبت کسانی میپردازد که به دنیا وابستهاند و از روزگار غافلند. او از فرد میخواهد که از آزمایشهای دنیا عبرت بگیرد و بدانند که زندگی نهایتی دارد و برای نام نیک در آینده باید کارهای نیک انجام دهد. در نهایت، شاعر به این نکته میپردازد که اگرچه انسانها در زندگی خود به هنر و زیبایی میبالند، اما در نهایت آنچه از آنان میماند اعمال نیکو و یاد نیک است، نه داراییهای مادی. پیام اصلی شعر این است که باید از زندگی فانی و دلبستگی به آن دوری کرد و به کارهای نیک پرداخت.