قصیدهٔ شمارهٔ ۳۶ - وله نورالله قبره اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / قصاید / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)
گریان در آخر شب، چون ابر نوبهاری
بر خاک نازنینی کردم گذر به زاری
نزدیک او چو رفتم، خاکش به دیده رفتم
دیگر ز سر گرفتم آیین سوگواری
گفتم که : ای گذشته، ما را به غصه هشته
آه! از کجات پرسم: چونی و در چه کاری؟
حالم تباه کردی، حال تو چیست گویی؟
روزم سیاه کردی، شب چون همی گذاری؟
روحش به راز با من، میگفت باز با من:
کای در وصال و هجران حق تو حق یاری
از آه سینهٔ تو خبر همیشه دارم
از آب دیده اکنون پیش آر، تا چه داری؟
با چشم من چه گویی؟ وز زلف من چه جویی؟
چشمست و آب حسرت، زلفست و خاک خواری
گفتم : به هم رسیدن ما را چگونه باشد؟
گفت : از چگونه بگذر، تا دیده برگماری
گفتم : ز کار غیبی ما را یکی خبر کن
گفت : اوحدی، چه گویم؟ آن بدروی که کاری
زان عمر و زان جوانی آگه شود دل تو
روزی کزین عمارت بیرون بری عماری
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به سوگواری و درد جدایی میپردازد. او در شب به خاک یک معشوق یا محبوب نازنین میرسد و در آنجا به فکر و اندوه فرو میرود. وقتی نزدیک میشود، احساساتی چون غم و درد را تجربه میکند و از محبوبش میپرسد که حالش چگونه است. او از آلام و غمهای محبوب باخبر است و میخواهد بداند که چه میکند و حالش چگونه است. محبوب در پاسخ میگوید که برای یافتن یکدیگر باید از بعضی مسائل عبور کرد و به هم برسند. شاعر خواهان آگاهی از حال و آینده است و محبوب به او میگوید که روزی از زندگی و جوانیاش باخبر خواهد شد زمانی که از این دنیا خارج شود. به طور کلی، این شعر بیانگر اندوه، جدایی و تلاش برای درک واقعیتهای عشق و نیکبختی است.