نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۱۹ اوحدی مراغه‌ای

اوحدی مراغه‌ای / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

ز عشق اگر چه به هر گوشه داستانی هست

سری چنین نه همانا بر آستانی هست

بیا، که با گل رویت فراغتی دارم

ز هر گلی که به باغی و بوستانی هست

اگر بخوان تو از لاغری نه در خوردیم

هم از برای سگان تو استخوانی هست

بگوی تا: نزند تیر غمزه جز بر ما

چو ابروی تو کسی را اگر کمانی هست

حدیث تلخ بهل، بعد ازین به شمشیرم

بیازمای اگرت رای امتحانی هست

کسی که وصل ترا می‌کند دو کون بها

خبر نداشت که بالای او دکانی هست

خبر مکن به کس، ای مدعی، از او، که هنوز

رخش تمام ندیدی، گرت زیانی هست

گر آه و ناله کند اوحدی شگفت مدار

هم آتشی زده باشند کش دخانی هست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف عشق و زیبایی‌های آن می‌پردازد. شاعر به ارتباط عشق و داستان‌هایی که در گوشه و کنار وجود دارد اشاره می‌کند و از معشوقش می‌خواهد که با روی گلگونش آرامش را به او هدیه دهد. او همچنین به تلخی‌های عشق اشاره کرده و می‌گوید که بعضی از دردها و غم‌ها تنها مختص خودشان است. شاعر در نهایت تأکید می‌کند که عشق و زیبایی‌های آن برای هر کسی قابل دسترسی نیست و تنها مخصوص عاشقان واقعی است.