نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۲۷ اوحدی مراغه‌ای

اوحدی مراغه‌ای / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

چه دستها، که ز دست غم تو بر سر نیست؟

چه دیدها؟ که ز نادیدنت به خون تر نیست؟

کدام پشت، که در عهد زلف چون رسنت

ز بس کشیدن بار بلا چو چنبر نیست؟

حکایتی که مرا از غم تو نقش دلست

اگر قیاس کنی در هزار دفتر نیست

هزار جامهٔ پرهیز دوختیم و هنوز

نظر ز روی تو بر دوختن میسر نیست

ز شام تا به سحر، غیر از آن که سجده کنم

بر آستان تو هیچم نماز دیگر نیست

اگر تو روی بپیچی و گر ببندی در

به هیچ روی مرا بازگشت ازین در نیست

ز چهره پرده برافکن، که با رخ تو مرا

به شب چراغ و به روز آفتاب در خور نیست

بهر که بود بگفتم حدیث خویش تمام

هنوز هیچ کسی را تمام باور نیست

ز دست زلف تو دل باز می‌توان آورد

ولی چه فایده؟ چون اوحدی دلاور نیست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از درد و غم ناشی از دوری معشوق سخن می‌گوید. او به شکایت از بی‌تابی و ناامیدی خود می‌پردازد و بیان می‌کند که چقدر تحمل بار غم معشوق دشوار است. با اشاره به اینکه هرکسی که از این عشق و درد صحبت کرده، درک کاملی از آن ندارد، نشان می‌دهد که عمق این احساسات فراتر از کلمات است. شاعر همچنین به این نکته اشاره می‌کند که هنگام عبادت، تنها می‌تواند از معشوقش یاد کند و هیچ راه دیگری برای رهایی از این درد وجود ندارد. او در نهایت به زیبایی معشوق و اثر آن بر دلش اشاره دارد و بیان می‌کند که اگرچه می‌توان دل را از زلف معشوق باز کرد، اما این کار بی‌فایده است زیرا کسی به قدرت اوحدی معشوق دسترسی ندارد.