غزل شمارهٔ ۱۴۷ اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
دلم بر آتش هجران کباب کرد و برفت
تنم به درد جدایی خراب کرد و برفت
مرا به وصل خود آهسته وعدهای میداد
ولی چه سود؟ که ناگه شتاب کرد و برفت
بتی که دامن وصلش به چنگم آمده بود
ز هجر نالهٔ من چون رباب کرد و برفت
دو چشم او چه خطاها که داشت اندر سر!
چو دید قامتش آنرا صواب کرد و برفت
در آرزوی نگاری گداختم چو نبات
که شکرش نمکم بر کباب کرد و برفت
در آب و آتشم از هجر آنکه بیرخ خویش
دلم پر آتش و چشمم پر آب کرد و برفت
چو اوحدی ز رخش بوسه خواستم بیزر
لبش مرا به خموشی به خواب کرد و برفت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از درد و رنج جدایی و هجران معشوق سخن میگوید. او احساس میکند که عشقش همچون آتشی در دلش شعلهور شده و جدایی او را نابود کرده است. شاعر به وعدههای معشوق اشاره میکند که هرگز تحقق نیافته و ناگهان او رفته است. همچنین، زیبایی معشوق را با نمادهایی چون رباب و نبات مقایسه میکند و میگوید که از دوری او، اشک و آتش در دلش به وجود آمده است. در نهایت، او به درخواست بوسه از معشوق میپردازد که به سکوت و خواب او منجر میشود، و این خاطر نشان میکند که محبت و عشق همچنان در دلش باقی مانده است.