نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۴۸ اوحدی مراغه‌ای

اوحدی مراغه‌ای / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

زلف ترا بدیدم و مشکم ز یاد رفت

هر کو به دام زلف تو اندر فتاد رفت

بر بوی باد زلف تو شب روز می‌کنم

دردا! کز اشتیاق تو عمرم به باد رفت

روزی اگر ز زلف تو بندی گشوده‌ام

بر من مگیر، کان به طریق گشاد رفت

گفتی که: بامداد مراد تو می‌دهم

زان روز می‌شمارم و صد بامداد رفت

دل را غم تو زهر جفا داد و نوش کرد

جان از کف تو شربت غم خورد و شاد رفت

ظلمی که از غم تو گذشتت بر سرم

رخ بازکن، که آن همه عدلست و داد رفت

گر اوحدی ز دست برفت ای، پسر، چه باک؟

اندر زمانه هر که ز مادر بزاد رفت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر احساسات عمیق شاعر در رابطه با عشق و فراق است. او از زلف و زیبایی معشوقش یاد می‌کند و می‌گوید که یاد آن زیبایی‌ها او را به درد و رنج دچار کرده است. شاعر اشاره می‌کند که زندگی‌اش تحت تأثیر اشتیاق و آرزوی معشوقش به هدر رفته و هر روز انتظار می‌کشد که شاید روزی مژده‌ای از طرف معشوق بشنود. او همچنین به مظلومیت خود در برابر دردهای عشق اشاره می‌کند و در نهایت می‌گوید که در این دنیا، هر کسی نسبت به سرنوشت و غم‌هایش بی‌نصیب نمی‌ماند. در کل، شعر حسرت، عشق و بی‌پناهی را به تصویر می‌کشد.