غزل شمارهٔ ۱۵۱ اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
ترک من ترک من خستهدل زار گرفت
شد دگرگونه دگری یار گرفت
این که در کار بلای دل ما میکوشید
اثر قول حسودست که برکار گرفت
دل من آینهٔ صورت او بود و ز غم
آه میکردم و آن آینه زنگار گرفت
نه عجب خرقهٔ پرهیزم اگر پاره شود
بدرد دامن هر گل که درین خار گرفت
گر ز خاک در او میل سفر مینکنم
نبود بر من مسکین، که گرفتار گرفت
بوی این درد، که امسال به همسایه رسید
ز آتشی بود که در خرمن من پار گرفت
ای صبا، از چمن وصل نسیمی برسان
که ازین خانهٔ تنگم دل بیمار گرفت
با دل فارغ او زاری من سود نداشت
گر چه سوز سخنم در در و دیوار گرفت
اوحدی خوار گرفت از غم و من میگفتم:
خوار گردد که سخنهای چنین خوار گرفت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از درد و رنج دل خود میگوید و به جدایی و تغییر در روابط عاشقانه اشاره میکند. او احساس میکند که عشقش او را خسته و دلتنگ کرده و به دلیل حسد دیگران، یار او تغییر کرده است. دل شاعر همچون آینهای است که عشق را در خود منعکس کرده، اما اکنون غم و زنگار بر آن نشسته است. او به مشکلات و دردهایی که از جدایی حاصل شده، اشاره میکند و از صبای معشوق میخواهد که پیامی از عشق به او برساند. در نهایت، اوحدی، شاعر، به ناامیدی و خرد شدن روح خود از غم و حسرت میپردازد و بیان میکند که حتی زاری او نیز بیفایده است.