غزل شمارهٔ ۱۷۳ اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
چون بگذری دلم به تپیدن در اوفتد
دستم ز غم به جامه دریدن در اوفتد
گر پرتوی ز روی تو افتد بر آسمان
ماهش چو مشتری به خریدن در اوفتد
ور قامتت به باغ درآید، ز شرم او
حالی به قد سرو خمیدن در اوفتد
پرواز مرغ جان نبود جز به کوی تو
روزی که اتفاق پریدن در اوفتد
جان کمترین نثار تو باشد ز دست ما
آن ساعتی که فرصت دیدن در اوفتد
دانم که: بر حکایت من رحمت آوری
وقتی گرت مجال شنیدن در اوفتد
خلوت نشین خیال تو گر در دل آورد
چون اوحدی به کوچه دویدن در اوفتد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر احساسات عمیق و اشتیاق خود را نسبت به محبوبش بیان میکند. او میگوید که با عبور محبوب، دلش به تپش میافتد و غم او به اوج میرسد. اگر نوری از چهره محبوب بر آسمان بیفتد، ماه هم مانند مشتری به دنبالش میآید. علاوه بر این، اگر محبوب با شرم به باغ بیفتد، حالتی شبیه به سرو به خود میگیرد. شاعر میگوید پرواز روح او تنها در کوی محبوب ممکن است و هر زمانی که فرصتی برای دیدن محبوب پیش آید، جانش را نثار او میکند. او همچنین میداند که محبوب به او رحمت خواهد آورد اگر فرصتی برای شنیدن درد دلش پیدا کند. در پایان، تخیل و یاد محبوب میتواند شاعر را به حالتی از شیدایی و دویدن در کوچهها بکشد.