نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۳۹ اوحدی مراغه‌ای

اوحدی مراغه‌ای / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

چون قد تو در چمن نباشد

چون روی تو یاسمن نباشد

اندر همه تنگهای شکر

شیرین تر از آن دهن نباشد

ای باغ، مشو غلط ز رویش

کین لاله در آن چمن نباشد

ای باد، مده به زلف او دل

کان قاعده بی‌شکن نباشد

جانا، ستمی که می‌کنی تو

گر فاش کنم، ز من نباشد

فردا سر گورم ار بکاوی

جز داغ تو بر کفن نباشد

پیوند که با تو کرد جانم

وقتی بینی، که تن نباشد

پیراهن وصل چون تو جانی

بر قامت هر بدن نباشد

دوری مگزین، که اوحدی را

جز خاک درت وطن نباشد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به بیان حسرت و ناخوشی می‌پردازد و با تصاویری زیبا، محتوای عشق و فراق را روایت می‌کند. او تأکید می‌کند که هیچ چیز نمی‌تواند جایگزین زیبایی و عشق محبوبش شود. حتی در دل باغ و طبیعت هم نمی‌توان یافت شبیه به او. شاعر به معشوقش می‌گوید که بی‌اعتنایی به او نوعی ستم است و از محبوبش می‌خواهد به او توجه کند. در نهایت، او به این نتیجه می‌رسد که بدون محبوب، زندگی‌اش کاملاً بی‌معناست و تنها داغ عشق او بر کفن او باقی خواهد ماند. شاعر همچنین اشاره می‌کند که پیوندش با محبوبش چنان عمیق است که با نبودن تن، روح او همچنان به او وابسته خواهد بود.