غزل شمارهٔ ۲۵۶ اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
کمان مهر ترا چرخ چنبری نکشد
فروغ روی ترا جرم مشتری نکشد
چنین که چشم تو آهنگ دین من دارد
حدیث من چه کند؟ گر به کافری نکشد
به گرد کوی تو دیوانهوار کی گردم
گرم کمند دو زلف تو، ای پری، نکشد
بدان صفت که کمر در میان کشید ترا
میان ما عجبست ار به داوری نکشد!
گرم چو عود نخواهی نشاند بر آتش
به باد گوی که: آن زلف عنبری نکشد
دلم به جان غم عشق تو میکشد، تا هست
ولی تنم ز ضعیفی و لاغری نکشد
به وصف روی منیر تو اوحدی پس ازین
سفینها بنویسد، که انوری نکشد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به توصیف عشق و زیبایی معشوق میپردازد و ابراز احساسات عمیق خود را نسبت به او بیان میکند. او میفرماید که عشق و زیبایی معشوق به قدری قوی و جذاب است که هیچ چیز نمیتواند آن را تحت تأثیر قرار دهد. شاعر از ناتوانی خود در برابر محبت و زیبایی معشوق سخن میگوید و اشاره میکند که حتی اگر به نظر دیگران عشقش کافرانه باشد، برای او اهمیتی ندارد. او همچنین به ضعف و ضعف جسمانی خود در برابر عشق اشاره میکند و در پایان به این نتیجه میرسد که زیبایی معشوقش میتواند الهامبخش آثار بزرگ شعر و ادبیات باشد.