غزل شمارهٔ ۲۹۳ اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
تو آفتابی و خلقت چو سایه بر اثرند
کز آستان تو چون سایه در نمیگذرند
چو تیر غمزه زنی بر برابرند آماج
چو تیغ فتنه کشی در مقابلش سپرند
غم تو قوت دل خویش ساختند چنان
که گردمی نبود خون خویشتن بخورند
هزار قافله سر گشته شد ز هر جانب
بدان امید که راهی به جانب تو برند
به بوی آنکه ببینند سایهٔ تو ز دور
چو سایه کوی به کوی و چو باد در بدرند
چو دامن تو نیاید به دست درمان چیست
به غیر از آنکه گریبان خویشتن بدرند
اگر تو قصد دل اوحدی کنی دل چیست؟
سزد که جان بفروشند و چون تویی بخرند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و محبت به معشوق است. شاعر به زیبایی و نورانیت معشوق اشاره میکند و بیان میکند که تمام موجودات در زیر سایهاش قرار دارند. غم و درد عاشقانه، به او قوت و نیرو بخشیده است و او و دیگران به دنبال راهی برای نزدیک شدن به معشوق هستند. شاعر از ناامیدی در رسیدن به معشوق سخن میگوید و اینکه هیچ راهی برای درمان دلbroken وجود ندارد، جز اینکه به خود آسیب بزنند. در نهایت، او تاکید میکند که اگر معشوق، دل عاشق را بخواهد، او حاضر است جان خود را فدای عشقش کند.