نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۱ اوحدی مراغه‌ای

اوحدی مراغه‌ای / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

چون کژ کنی به شیوه به سر بر کلاه را

زلف و رخ تو طیره کند مشک و ماه را

یزدان هزار عذر بخواهد ز روی تو

فردا که هیچ عذر نباشد گناه را

نشگفت پای ما که بر آید به سنگ غم

زیرت که احتیاط نکردیم راه را

دارم گواه آنکه تو کشتی مرا، ولیک

ترسم که: نرگست بفریبد گواه را

روزی چنان بگریم ازین غم، که اشک من

ز آن خاک آستان بدماند گیاه را

گر بشنود جفا که تو در شهر می‌کنی

خسرو بی‌اغیان نفرستد سپاه را

شد سالها که بندهٔ تست اوحدی، دریغ

کز حال بندگان خبری نیست شاه را

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به توصیف زیبایی و تاثیر عمیق معشوق بر خود می‌پردازد. او با بیان اینکه چهره و موهای محبوبش می‌تواند ماه و مشک را تحت‌الشعاع قرار دهد، به محبت و عشق عمیقش اشاره می‌کند. شاعر از عذری که یزدان به خاطر معشوق از او می‌خواهد سخن می‌گوید و اظهار می‌کند که در روز حساب نمی‌تواند بهانه‌ای برای گناه خود پیدا کند. او درباره غم و اندوهی که بر دلش سنگینی می‌کند و چگونگی تأثیر آن بر وجودش صحبت می‌کند. شاعر از کشتی شدن در عشق معشوق می‌گوید و نگران است که زیبایی معشوقش باعث فریب گواه عشقش شود. در نهایت، او به یکنواختی و غفلت دربار اشاره می‌کند و غم خود را بیان می‌کند که هیچ خبری از حال بندگان نیست.