غزل شمارهٔ ۳۴۰ اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
خسروم با لب شیرین به شکار آمده بود
از پی کشتن فرهاد به غار آمده بود
باده نوشیده شب و خفته سحرگاه به خواب
روز برخاسته از خواب و خمار آمده بود
زلف بگشود،بر آشفته،کله کج کرده
تیغ در دست،کمر بسته،سوار آمده بود
بوسهای خواستمش، کرد کنار ارچه چنان
پای تا سر ز در بوس و کنار آمده بود
بیرقیبان ز در وصل درآمد، یعنی
گل نو خاسته، بیزحمت خار آمده بود
شاد بنشست و بپرسید و شمردم بر وی
غصه هایی که ز هجرش به شمار آمده بود
عارض نازک او را ز لطافت گفتی
گل خودروست، که آن لحظه به بار آمده بود
کار خود، گر چه بپوشیده به شوخی از من
باز دانست دلم کو به چه کار آمده بود؟
پرسش زاری من هیچ نفرمود، ولی
هم به پرسیدن این عاشق زار آمده بود
خلق گویند: برفت اوحدی از دست، آری
او همان دم بشد از دست، که یار آمده بود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
خسرو با ظاهری شیرین و خوشحال به شکار آمده و هدفش کشتن فرهاد است. او پس از نوشیدن شراب و خوابیدن صبح زود بیدار شده و با شوق به شکار میرود. زلفش را گشوده و با تیغ بر کمر سوار شده است. در حینی که از او بوسهای خواسته، خود را در کنار او احساس میکند. او بدون رقیب و بیزحمت وارد عشق شده و شاداب است. شاعر غمهای ناشی از دوری از او را برمیشمارد و زیبایی او را به گل تازهای تشبیه میکند. باوجود اینکه خسرو ظاهراً از احساساتش پنهان میکند، اما او میداند که دل شاعر بر سر چه است. در پایان اشاره میکند که خلاقیت و زیبایی عشق و جدایی اوحدی، به عنوان یک عاشق را از دست نمیرود.