نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۸۱ اوحدی مراغه‌ای

اوحدی مراغه‌ای / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

بگشای ز رخ نقاب دیدار

تا نگذرد از درت خریدار

این پرده که بر درست بردر

وین سایه که بر سرست بردار

گفتی: بنشین که من بیایم

بنشینم و نیستی تو آن یار

کز یاری من نیایدت ننگ

وز صحبت من نباشدت عار

زین قاعده و خلاف بگذر

و آن داعیه در غلاف بگذار

تا کی باشیم پست بر در؟

وز هجر تو کرده رخ به دیوار

هر کس به حساب تار و پودست

ما با سخن تو در شب تار

پنداشتمت که: مهربانی

و آن نیز خیال بود و پندار

سر در سر کار عشق کردیم

و اگه نشدی، زهی سر و کار؟

هر لحظه مکن بکشتنم زور

هر روز مکن بهشتنم زار

یا آن دل برده باز پس ده

یا این تن مرده نیز بگذار

مپسند که از فراق رویت

فریاد برآرم اوحدی‌وار

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از معشوق خود می‌خواهد که پرده را کنار بزند و خود را نشان دهد تا او بتواند عشق و دل‌تنگی‌اش را ابراز کند. شاعر به این نکته اشاره می‌کند که بی‌وجودی معشوق، او به شدت در عذاب است. او از ننگ کمک و یاری‌اش نسبت به معشوق ابراز تاسف می‌کند و از او می‌خواهد که برای همیشه از این قاعده و دلخوشی‌های بی‌مورد بگذرد. شاعر به عشقش نسبت به معشوق اشاره می‌کند و از او می‌خواهد که یا دلش را به او بازگرداند یا او را به حال خود واگذارد. در نهایت، شاعر بیان می‌کند که فراق معشوق برایش تحمل‌ناپذیر است و او را به فریاد می‌آورد.