غزل شمارهٔ ۴۵۶ اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
دیوانه میشد از غم او گاه گاه دل
زان بستم اندر آن سر زلف سیاه دل
دل را درین حدیث ملامت نمیکنم
این جرم دیده بود،ندارد گناه دل
دل خستهام ولی نتوان رفت هر نفس
پیش رخ چو آینهٔ او؟ که: آه دل!
بسیار میکشد به زنخدان او دلم
ای سینه، همتی، که نیفتد به چاه دل
ای دیده، مردمی کن و چشمی به راه دار
آخر نه هم به قول تو گم کرده راه دل؟
جانا، چو زلف با دل شوریده بد مشو
دانی که: هست روی ترا نیک خواه دل؟
گر شمع صورت تو نگشتی دلیل جان
هرگز به کوی عشق نمیبرد راه دل
در جهان نهاد مهر ترا اوحدی، مگر
ترسد از آنکه راز ندارد نگاه دل؟
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به عمق غم و دلتنگی ناشی از عشق میپردازد. او از احساسات دردناک و کشش شدید دلش به معشوقش صحبت میکند. دلش خسته و دلشورهاش ادامه دارد، به ویژه وقتی که در برابر زیبایی معشوقش قرار میگیرد. او احساس میکند که چشمانش به دنبال معشوق است و برایش گمراهی در عشق معنا ندارد. در نهایت، شاعر از وحشت و اضطراب ناشی از دوری و رازهایی که در دل دارد، مینویسد و به زیبایی معشوق اشاره میکند که باعث میشود نه تنها عشق، بلکه غم نیز در زندگیاش جاری باشد.