غزل شمارهٔ ۴۷۵ اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
تا دل اندر پیچ آن زلف به تاب انداختم
جان خود در آتش و تن در عذاب انداختم
خود زمانی نیست پیش دیدهٔ من راه خواب
بس که این توفان خون در راه خواب انداختم
تا نپنداری که دیدم تا برفتی روی ماه
یا به مهر دل نظر بر آفتاب انداختم
از شتاب عمر میترسد دل من، خویش را
زان بجست و جوی وصل اندر شتاب انداختم
بود خود در عشق تو هم سینه ریش و دل کباب
دیگر از هجرت نمکها بر کباب انداختم
شکر کردم تا در آتش دیدم این دل را چنین
زانکه میپنداشتم کین دل به آب انداختم
چون نه مرد آن دهانم، با لب شیرین تو
اوحدی را در سؤال و در جواب انداختم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و دردهای ناشی از آن است. شاعر در توصیف حالت خود میگوید که برای عشق معشوق، جان و تن را در عذاب انداخته و در تلاش است که خواب و آرامش را از دست بدهد. او به شدت به معشوق دل بسته و از نبود او ناراحت است، به گونهای که حتی خواب را نمیتواند بیاو ببیند. شاعر از ترس گذر عمر و از دست رفتن عشق، درپی وصال معشوق است و عشق و عشقورزی او را با درد و رنج توصیف میکند. در پایان، اشاره به اینکه اوحدی چگونه با عشق و در جواب سوالاتش دست و پنجه نرم کرده، اوضاع عاطفی و روحیه شاعر را تکمیل میکند.