نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۰۱ اوحدی مراغه‌ای

اوحدی مراغه‌ای / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

چو چشمش راه دل می‌زد من بیدل کجا بودم؟

ز خود بیزار چون گشتم؟ برو ایمن چرا بودم؟

رفیقان گر زمن پرسند حال او که: چون گم شد؟

بغیر از من کرا گیرند؟ چون من در سرا بودم

معاذالله! کجا خواهم که: گم گردد دلم؟ لیکن

سخن بر من همین باشد که: با دزد آشنا بودم

دلم خود رفت و این ساعت دو چشم شوخ این خوبان

بجای دل مرا سوزد که: در دل من بجا بودم

به دست دیده بود آن دل، کنون گم گشت و چندین شد

که من با دیده در دعوی و با تن در قضا بودم

دل خود چون گذارد کس به دست چشم سرگردان؟

گر ازمن راست می‌پرسی، به صد چندین سزا بودم

به بالایی چنان دادن دل آشفته را هر دم

ز گمراهیست ورنه من چه مرد این بلا بودم؟

بریزد خون من هر لحظه، پس گوید: وفا بود این

گر این‌ها را وفا خوانند، پس من بی‌وفا بودم

مرنجانید، هشیاران، من مست پریشان را

که من پیش از پریشانی هم از جمع شما بودم

هوای عشق و آب چشم کی سازد غریبان را؟

ز من پرس این، که من عمری درین آب و هوا بودم

به ناچارست ازو دوری مرا این شیوه مستوری

نه خود را دور کردم یا تو گویی: پارسا بودم

نه امروزینه بود این مهر و امسالینه این سودا

که کار من به رسوایی بدین سان بود تا بودم

به سر برد اوحدی مردانه راه خویش و من مانده

که در شهر زبون گیران به دامی مبتلا بودم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر از حالت دل‌باختگی و گمگشتگی خود می‌گوید. او می‌گوید که در پی عشق و زیبایی‌های محبوبش، دلش گم شده و حالتی از پریشانی را تجربه می‌کند. او از خود بیزار شده و می‌پرسد که رفقایش چگونه می‌توانند حال او را بفهمند، چون او تنهاست و دلش را گم کرده است. شاعر به کنایه می‌گوید که دلش با چشمانش رفته و در حالی که به ظاهر در جمع است، در واقع به شدت پریشان و آشفته است. او اشاره می‌کند که این وضعیت تازه‌ای نیست و از گذشته هم در این حال بوده است. سرانجام، او تأکید می‌کند که شعله‌های عشق و درد جدایی، او را به وضعیتی دچار کرده که نمی‌تواند دوری از محبوبش را تحمل کند و به نتیجه می‌رسد که در این دنیای پر از درد و شوق، همواره در معرض آسیب بوده است.