غزل شمارهٔ ۵۱۹ اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
گمان مبر که ز مهر تو دست وادارم
که گر چه خاک زمینم کنی، هوا دارم
اگر جهان همه دشمن شوند باکی نیست
مرا ز غیر چه اندیشه؟ چون ترا دارم
مرا که روز و شب اندیشهٔ تو باید کرد
نظر به مصلحت کار خود کجا دارم؟
به وصل روی تو ایمن کجا توانم بود؟
که دشمنی چو فراق تو در قفا دارم
دلم شکستی و مهرت وفا نکرد، که من
به خردهای چنان با تو ماجرا دارم
ز آشنا دل مردم درست گردد و من
شکسته دل شدن از یار آشنا دارم
قبول کن ز من، ای اوحدی و قصهٔ عقل
به من مگوی، که من درد بیدوا دارم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساس عمیق عاشقانه و درد ناشی از جدایی میپردازد. شاعر تأکید میکند که عشق او به محبوبش به قدری عمیق است که حتی در سختیها و دشمنیهای دنیا نیز تنها او را در ذهن دارد. او به دوستی و وفاداری اشاره میکند که از محبوبش انتظار داشته، اما با شکستن دلش، متوجه میشود که همیشه درگیر عواطف پیچیده و دشواریهای عشق بوده است. در نهایت، او از محبوبش میخواهد که درد و رنج او را درک کند و به او کمک کند.