نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۳۶ اوحدی مراغه‌ای

اوحدی مراغه‌ای / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

سخن بگوی چو من در سخن نمی‌باشم

که در حضور تو با خویشتن نمی‌باشم

چو بوی پیرهنت بشنوم ز خود بروم

چنان که گویی در پیرهن نمی‌باشم

به وقت دیدنت ار در دعا کنم تقصیر

ز من مگیر، که آن لحظه من نمی‌باشم

مرا اگر چه بسی عیب هست، شکر کنم

که در وفا چو تو پیمان‌شکن نمی‌باشم

دلم به شکل دهان تو زان سبب تنگست

که هیچ بی‌سخن آن دهن نمی‌باشم

من از برای تو گشتم مقیم، تا دانی

که بر گزاف درین انجمن نمی‌باشم

به روز مردنم ار با جنازه خواهی بود

در انتظار حنوط و کفن نمی‌باشم

برای مصلحت ار گفتم: از تو سیر شدم

از آن مرنج، که بر یک سخن نمی‌باشم

اگر تو قصد تن و جان اوحدی داری

بیا، که زنده بدین جان و تن نمی‌باشم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان احساس عمیق عشق و ارادت به محبوب پرداخته است. شاعر اذعان می‌کند که در حضور او، از خود بی‌خبر و غرق در محبتش است. می‌گوید وقتی بوی پیراهن محبوب را حس می‌کند، گویی وجود ندارد و در واقع در لحظات دیدار، توانایی دعا کردن را هم ندارد. وی همچنین به عیوب خود اشاره می‌کند اما از وفاداری‌اش به محبوب می‌گوید و به ارتباط عمیق و وابستگی‌اش تأکید می‌کند. شاعر از عشقش می‌گوید که حاضر است برای محبوبش حتی در مرگ هم باشد و انتظارش را بکشد. به‌طور کلی، این شعر تجلی عشق و فداکاری است و نشان‌دهنده حالت‌های شعری و عاطفی عمیق شاعر نسبت به معشوق است.