نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۴۰ اوحدی مراغه‌ای

اوحدی مراغه‌ای / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)

عشقت چو ستم کرد و جفا بر تن و توشم

از ناله و زاری نتوان کرد خموشم

من عاشق آن گوشهٔ چشمم، به رفیقان

پیغام بده تا: ننشینند به گوشم

ساقی، بده آن جام و ز من جامه برافگن

تا خرقه دگر بر سر زنار نپوشم

بادم مده، ای یار، چنان ورنه بیفتم

آتش منه، ای دوست چنین ور نه بجوشم

چون بوی تو مستم نکند در همه عالم

هر می که به دست آرم و هر باده که نوشم

بر پای غلامان تو گر روی نمالد

این سر، نگذارم که بود بر سر دوشم

با دست حدیث دگران پیش دل من

تا باد حدیث تو رسانید به گوشم

بر فرق من ار تیغ نهد دست تو صد بار

یک موی ز فرقت به جهانی نفروشم

ای اوحدی، از بی‌ادبیها که ببینی

فردا خبرم گوی، که امشب نه به هوشم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به احساسات عاشقانه و دردهای ناشی از عشق و جدایی می‌پردازد. شاعر از ستمی که معشوق به او کرده و رنجی که از جدایی می‌کشد، صحبت می‌کند. او از دوستانش می‌خواهد که پیغام معشوق را به او برسانند. همچنین از ساقی می‌خواهد تا به او جامی بدهد و بگوید که دیگر نمی‌خواهد لباس‌های گذشته را بر تن داشته باشد. شاعر همچنین به این نکته اشاره می‌کند که هیچ شرابی او را مست نمی‌کند مگر اینکه بوی معشوق در فضا باشد و حتی حاضر است جانی را که به واسطه عشق می‌سپارد، با هیچ چیز عوض نکند. در نهایت، شاعر از حالش در شب و بی‌خوابی‌اش صحبت می‌کند و از دوستانش می‌خواهد که او را در دردی که از عشق می‌کشد تنها نگذارند.