غزل شمارهٔ ۵۴۶ اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیلن مفعول مفاعیلن (هزج مثمن اخرب)
آن دوست که میبینم، آن دوست که میدانم
تا آنکه رخش دیدم، او من شد و من آنم
در آینه جز رویی ننمود مرا، زین رو
ای کاج! بدانم تا: بر روی که حیرانم؟
هر چند که میران را از مورچه عار اید
او گوید و من گویم، چون مور سلیمانم
چون شست به یک رنگی نقش سبک و سنگی
حکمی من و حکمی او، میرانَد و میرانم
جانانم اگر خواهد هرگز بنمیرم من
نه زنده به آن جانان، نه زنده باین جانم
دوری اگر او جوید شاید که توان کردن
گر من کنم این دوری دورست که نتوانم
گفتا: بتو میمانم، در خود چو نظر کردم
جز دوست نمیماند، گویی: به که میمانم؟
این زهره کرا باشد؟ جز من، که بگستاخی
برخواند و ننیوشم، بفروشد و نستانم
تا از دگری گویم، درویشم و او سلطان
چون بر در او پویم، درویشم و سلطانم
گر زانکه کسی دیگر زین قصه به مستوری
خاموش تواند شد، من مستم و نتوانم
ای اوحدی، او را گر یابی، طلب آن کن
کو را بنداند کس، زین گونه که من دانم
آن صید که میجستم، هر چند به دام آمد
دیگر بدواند پر در کوه و بیابانم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به عشق و دوستی عمیق اشاره دارد. شاعر در تلاش است تا احساسات خود را نسبت به دوستش بیان کند و نشان دهد که چگونه وجود او تمام زندگیاش است. او تأکید میکند که عشقش از هر چیز دیگری مهمتر است و هرگز نمیخواهد که از محبوبش جدا شود. همچنین، او به تأثیر عشق بر روی روح و جانش اشاره میکند و برایش مهم است که هویت واقعیاش را در آینه و در مقام دوستش ببیند. در نهایت، شاعر به عدم امکان جدایی از محبوبش و ناتوانی در فراموش کردن او اشاره میکند و این را یک حد نهایی از عشق و وابستگی میداند.