غزل شمارهٔ ۵۶۷ اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)
ای نرگست به شوخی صدبار خورده خونم
بر من ترحمی کن،بنگر: که بیتو چونم؟
غافل شدی ز حالم، با آنکه دور بینی
عاجز شدم ز دستت، با آنکه ذوفنونم
تریاک زهر خوبان سیمست و من ندارم
درمان درد عاشق صبرست و من زبونم
هر کس گرفت با خویش از ظاهرم قیاسی
بگذار تا ندانند احوال اندرونم
گر خون خود بریزم صدبار در غم تو
دانم که: بار دیگر رخصت دهی به خونم
دل خواستی تو از من، تشریف ده زمانی
گر جان دریغ بینی، از عاشقان دونم
از بس فسون که کردم افسانه شد دل من
خود در تو نیست گیرا افسانه و فسونم
میم دهان خود را از من نهان چه کردی؟
باری، نگاه میکن در قامت چو نونم
گر اوحدی سکونی دارد، صبور باشد
من چون کنم صبوری آخر؟ که بیسکونم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به احوال عاشق و دردهای او اشاره دارد. شاعر از محبوبش نرگس میخواهد که به حال او ترحم کند، زیرا بدون او دچار زحمت و رنج است. او از ناکامی در کنترل احساساتش میگوید و اشاره میکند که افرادی که او را میبینند نمیتوانند از درونش باخبر شوند. شاعر در دلش غمی عمیق دارد و میداند که اگر بخواهد از عشق خود بگوید، دوباره به رنج بیشتر دچار خواهد شد. او از عشقش صحبت میکند و به صبر و شکیبایی نسبت به دردهای عاشقانهاش اشاره میکند، در حالی که خود را در دنیایی پر از فریب و فسون میبیند. در نهایت، او از عدم تواناییاش در صبر و سکون میگوید و از عشق و آرزوهایش که در دلش وجود دارد، حرف میزند.