نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۷۲ اوحدی مراغه‌ای

اوحدی مراغه‌ای / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن مفاعیلن (هزج مسدس اخرب مقبوض)

زلف تو اگر به تاب می‌بینم

دل ز آتش غم کباب می‌بینم

این جور، که بر دلم پسندیدی

ظلمیست که بر خراب می‌بینم

در دیدهٔ‌خود خیال رخسارت

چون عکس قمر در آب می‌بینم

این شیوهٔ چشمهای بی‌خوابت

گویی که: مگر به خواب می‌بینم

روی تو کشد مرا و این معنی

از دور چو آفتاب می‌بینم

هجر تو و مرگ اوحدی را من

«من ذلک» یک حساب می‌بینم

هر چیز که آن خطاست در عالم

چون از تو بود، صواب می‌بینم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به توصیف احساسات عمیق و درد ناشی از جدایی و عشق می‌پردازد. او از زیبایی زلف معشوق و تأثیر آن بر دلش سخن می‌گوید و دل خود را در آتش غم می‌بیند. شاعر به ظلمی که معشوق بر او روا می‌دارد اشاره می‌کند و همچنین به خیالی که از چهره معشوق در ذهن دارد. او چشمان معشوق را همچون خواب می‌داند و به قدرت کشش زیبایی معشوقش اشاره می‌کند که او را به سوی خود می‌کشاند. در نهایت، او جدایی از معشوق را برابر با مرگ می‌داند و هر آنچه را که نادرست به نظر می‌رسد، به دلیل وجود معشوق درست می‌بیند.